تیکان

خرید بک لینک

بالاخره مرخص شد ، تا کارهای اداری ترخیص و حسابداری و تهیه دارو و ... رو انجام دادیم و رسیدیم خونه ، نزدیک غروب بود .

داداش تن نحیفش رو بغل کرد و برد توی اتاقش . بهش پیشنهاد دادیم ببریمش حمام اما خیلی خسته بود . نیم ساعتی خوابید و بعد بلند شد نشست . شاید هنوز تغییر فضای بیمارستان به خونه براش عادی نشده بود . شاید هم تأثیر داروهاش بود ... صدام کرد و گفت ما که قرار نیست اینجا بمونیم چرا وسیله هام رو آوردین اینجا ؟ گفتم : چرا مادر ! مرخص شدی ، دیگه می مونیم خونه . گفت : خب کی میریم خونه ؟ گفتم : همینجا خونه ست دیگه !

باز هم دور و برش رو نگاه کرد ، نگاهش نگاه آدم به یه محیط آشنا نبود ، انگار در حال شناسایی بود . تا یکی دو ساعت که مهمان دور و برش شلوغ بود و سرش گرم بود چیزی نگفت اما وقتی دوباره خلوت شد و تنها شدیم ، بی قراری هاش شروع شد . میگفت : من رو چرا آوردین اینجا ؟ آخر عمری چرا از خونه خودم بیرونم کردین ؟ من اینجا نمی مونم . اینجا نمی خوابم . اینجا می ترسم ...

هر چقدر براش توضیح دادیم که خونه ت همینجاست . اینجا اتاقته ... قبول نمی کرد . اتاقش رو یادش نمی آمد . مضطرب و ناراحت بود . موقع خواب ، فضا رو کاملا تاریک نکردیم تا اضطرابش بیشتر نشه اما تا صبح لحظه ای نخوابید و نخوابیدیم . وسیله های دور و برش رو جمع کرده بود و می گفت من رو ببرین خونه خودم .

حتی گاهی مامان رو هم نمیشناخت و بر خلاف همیشه باهاش فارسی صحبت میکرد . از من میپرسید این کیه ؟ وقتی میگفتم مامانه ، با تردید نگاهش می کرد . خوشبختانه من از یادش نمی رفتم و به حرفم اعتماد می کرد اما باز هم باور نمی کرد که خونه و اتاقش همینجاست ...

بعد از اذان صبح وقتی متوجه شد نماز میخونیم ، چادر و مهر و خاک نمازش رو خواست و مشغول نماز شد اما رو به مشرق نماز میخوند نه قبله . براش توضیح دادیم که کمی به سمت راست بچرخه اما قبول نکرد .

هوا روشن شده بود و هنوز بی قراری می کرد . بهش گفتم : مادر نگاه کن ! اینجا اتاق خودته ، اینا وسایل خودتن ، این تابلو رو ببین ! عکس بابا و عمو محموده ، همیشه اینجا بود الانم هست .

بازم دقت و تردید اطرافش رو نگاه کرد و گفت آخه تو اتاق من یه گل و گلدون بزرگ بود ، گلهاش رو خودت از کوه آورده بودی ! (البته به جای واژه گل از تیکان استفاده کرد که کلمه ترکی و درستی برای این خارهاست)

راست می گفت ؛ به خاطر مهمون هایی که برای عیادت میومدن ، دیروز گلدون رو برداشته بودیم تا جا باز بشه . گلدون رو برگردوندم سرجاش و گفتم این رو میگی ؟ برده بودم تمیزش کنم ، آوردم .

فکر نمی کردم یه گلدون بتونه متقاعدش کنه و آروم بشه اما آروم شد و دیگه بهانه نگرفت . یک ساعتی خوابید و بعد که بیدار شد خداروشکر حالش بهتر بود .

فقط خدا از حجم غم و اضطرابی که اون شب تحمل کردیم ، خبر داره .

پ.ن : حضرت رسول (صلوات الله علیه) وقتی در سختی و گرفتاری قرار می گرفتن می فرمودن : الحمدلله علی کل حال ... یعنی در همه حال خدا رو شکر .

دنیا...

ما را در سایت دنیا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 22:10

صفحه بندی