فرایبورگ

خرید بک لینک

بعضی آرزوها هستن میتونی بهشون جامه عمل بپوشونی ؛ بعضیا هم هستن دوست ندارن جامه بپوشن و از دستت فرار میکنن . طبیعتا یه کم تلاش میکنی دنبالشون کنی و بگیری و جامه تنشون کنی اما خب ممکنه خسته بشی یا ناامید بشی یا به هر دلیلی بی خیالش بشی . حتی ممکنه بعد از یه مدت خودت هم دیگه علاقه ای نداشته باشی آرزو رو بگیری و جامه بپوشونی و ولش کنی تا همون جوری بی جامه بچرخه .

البته آرزو تا وقتی آرزوی آدمه باید مثل ناموسش باشه و بهش اهمیت بده و نذاره بی جامه باشه و هرجور شده جامه عمل بهش بپوشونه . حالا هرچی ... ولش کن !

یکی از آرزوهای بی جامه من مهاجرت تحصیلی به آلمان بود (و هست) در دوران شیرین مجردی با یکی از دوستام (فاطمه) فکر مهاجرت علمی به سرمون زد ! تحقیق کردیم تا ببینیم کدوم دانشگاه و چه کشوری انتخاب مناسب تریه از جهات مختلف . مثل اینکه از لحاظ علمی ارزشش رو داشته باشه . راحت تر بشه پذیرش گرفت . هزینه های کمتری رو دوشمون بذاره ، به عنوان دختر مسلمان محجبه مهاجر ، با مشکلات اجتماعی کمتری مواجه بشیم و ... نهایتا رسیدیم به دانشگاه فرایبورگ آلمان . یکی از دوستای فاطمه اونجا بود و با اطلاعاتی که ازش گرفتیم به این نتیجه رسیدیم گزینه مناسبیه . دانشگاه در مقاطع تحصیلات تکمیلی ، انگلیسی زبان بود ، گروه علمی خوبی داشت و دانشگاه ، پذیرش دانشجو رو تقریبا به طور کامل به عهده اساتید گروه گذاشته بود .

برای پذیرش هم اول باید یه رزومه می فرستادیم و بعد در صورت تأیید ابتدایی اون رزومه ، یه مصاحبه علمی از طریق اسکایپ برای سنجش سطح علمی و سطح تسلط به زبان برگزار می کردن و اگر اساتید می پسندیدن مانع خاص دیگه ای نبود . برای دوره دکتری بورسیه می کردن و برای فرصت مطالعاتی هم کمک هزینه پرداخت می شد . آلمان هم .. خب جزو کشورهاییه که همیشه دوست دارم ببینمش ، فرایبورگ هم از شهرهای کوچیک جنوب آلمان و نسبت به شمال آلمان ، آفتابی تر و خوش آب و هواتر ؛ دانشگاهش هم جزو دانشگاهای برتر آلمان .

آلمانی که اصلا بلد نبودیم و مثل اکثر دانشجوها مشکل مکالمه انگلیسی هم داشتیم که با یه دوره فشرده کلاس مکالمه تا حدی قابل حل بود ؛ یه استاد پیدا کردیم که هم هیأت علمی زبان انگلیسی بود و هم سالها تو آمریکا زندگی کرده بود ، یه دوره کلاس نیمه خصوصی رو شروع کردیم و همزمان سعی می کردیم مقالات اساتید دانشگاه هدف رو بخونیم و پایان نامه هایی که اونجا کار شده بود رو بررسی کنیم تا بفهمیم موضوعاتِ موردِ علاقه اساتیدش تو چه زمینه هایی هست و از لحاظ علمی هم دستمون پر تر باشه .

اما قسمت دشوار ماجرا اینا نبود . حتی مسأله مالی هم چندان مهم نبود ، البته به شرطی که خانواده ها حمایت می کردن که اصل مطلب همین بود . ما تحقیق کرده بودیم ، انتخاب کرده بودیم ، کارهای مقدماتی رو شروع کرده بودیم بدون اینکه خانواده ها در جریان باشن . به خیال خودمون می خواستیم در عمل انجام شده قرار بگیرن .

اما خب نه تنها در عمل انجام شده قرار نگرفتن بلکه آنچنان با شدت و حدّت مخالفت کردن که کم مونده بود از تحصیل در وطن هم محروم بشیم ما هم یه مدتی اصرار کردیم و به روش های مختلف خواستیم رضایتشون رو جلب کنیم که موفق نشدیم و کم کم از تب و تاب افتادیم .

دیروز با فاطمه حرف می زدم و یاد تلاش های مذبوحانه مون افتاده بودیم ، صحبت از مینا شد که تقریبا همزمان با ما به فکر مهاجرت افتاد و تقریبا با دعوا و مرافعه رفت و حالا شرایط خوبی داره و تصمیم گرفته همونجا بمونه .

حالا که بعد از چند سال به گذشته فکر می کنیم حسرت می خوریم ، کاش بیشتر تلاش کرده بودیم . کاش بدون رضایت خانواده ها رفته بودیم ؛ بعدش راضی می شدن بالاخره .

پ.ن : خودم می دونم که هیچ کاری بدون رضایت مادر برکت نداره و تحصیل و کار و پیشرفتی که با شکستنِ دلِ مادر باشه ارزش نداره و به همین دلیل از خیلی آرزوهام گذشتم و ولشون کردم تا بی جامه بمونن ! لدفن به خاطر پاراگراف آخر ، نصیحتم نکنین ، فقط تأییدم کنین ! صرفا دردِ دل های یه جوونِ ناکام بود خخخخخ

دنیا...

ما را در سایت دنیا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 22:10

صفحه بندی