چند لحظه ساکت میشود و بعد زل میزند به چاقوی روی میز و میگوید : "همیشه توی خودش فرورفته . میگه دلایلِ زیادی داره که ثابت میکنه او نباید وجود داشته باشه و به همین خاطر همیشه از اینکه وجود داره شگفت زده ست . دنبالِ دلیلِ موجهی برای بودن وش می گرده ..............
می خواد بدونه بیست و پنج سالِ پیش ، یعنی درست ، قبل از تولدش کجا بوده ؟ نمیدونه چرا بیست و پنج سال قبل ، نه یک سال زودتر و نه یک سال دیرتر متولد شده ؟ می پرسه هزاران ساله که جهان وجود داشته اما او نبوده ، پس چه دلیلی باعث شده که او ناگهان بیست و پنج سال قبل ، وجود پیدا کنه و به زندگی پرتاب بشه ؟ آن هم چه زندگی ای ؟! پر از رنج و درد و فقر و بیماری و اندوه که آخر هم به مرگ منتهی میشه . جولیا به آفرینش و زندگی و مرگ ، اشکالاتِ جدی می گیره و این ، زندگی رو براش تلخ و دشوار می کنه ."
روی ماهِ خداوند را ببوس - مصطفی مستور
دنیا...ما را در سایت دنیا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 73