ر ه ش

خرید بک لینک

ایلیا روی همان تابی نشسته است که من تاب می خوردم ؛ از همان طنابِ کنفیِ آویزان به دو بیدِ مجنون . پدرم و مادرم دو سوی آن می ایستادند و می خواندم برای شان که «تاب تاب عباسی ، خدا من را نندازی ، اگر خواستی ...» و حالا من برای ایلیا می خوانم که «تاب تاب ایلیا ، بیا بغلِ لیا» ... نه خدایی در کار است که بیاندازد و نه نفسی که ایلیا برایم بخواند ... فقط همان حضرتِ عباس است که مانده است روی شمایل ها ... و به جای این که از تاب بیافتیم هراس ناکیم که مبادا علمِ تاوِر کرین بیافتد روی سرمان ...

رهش - رضا امیرخانی

پ.ن : "صدسال تنهایی" شاید وقتی دیگر ... فعلا "رهش" رضا امیرخانی را می خوانیم که اینجا معرفیش کرده .

دنیا...

ما را در سایت دنیا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 1:36

صفحه بندی